حكيم زجاجى

351

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

دل از بهر دنيا چه دارى به درد * پى زر چرا مىشود روى زرد چنين مىكشد هركه را پروريد * ز كار جهان دل ببايد بريد ز شاهان گيتى به هر بوم‌وبر * نباشد ز منصور خون‌خوارتر 510 چه مايه سر پادشاهان بريد * چگونه بر بىگناهان دريد سران را بسى كرد گمراه ، خرد * ز دست اجل عاقبت جان نبرد به كردار بو جعفر اندر نگر * كه چون او نباشد خليفه دگر ز آل اميه برآورد گرد * پس آن‌گاه بغداد بنياد كرد نظر كن پس از پانصد و اند سال * ز . . . رشته بدسگال 515 برانگيخت خيلى ز مشرق خداى * به پيش اندرون خسروىوار ، پاى فرو برد عباسيان را به گل * وز آن كار كردن نشد تنگ‌دل ز عباسيان هفتصد كس بكشت * در اين كار شد تند و تيز و درشت چو بو جعفر آن دانهء كين بكشت * يكى را از آن قوم زنده نهشت به‌بار آمد آن دانه هنگام كار * به‌جز دانهء نيك در دل مكار 520 بيامد قبابسته تركى ز چين * بر ابرو ز خشم اندر افكنده چين برآورد تا چرخ گردان علم * ز روى زمين نسل او كرد كم چه دانيم تا عاقبت چون شود * بماند چنين يا دگرگون شود اگر زيركى بر پى بد مرو * به نيكى ببر از همالان گرو هر آن كاو نشد بر ره دين‌وداد * فلك داد ناگاه خاكش به باد 525 ز نيكى اگر عاقلى سر مكش * دل هيچ تن را به خون درمكش به شعبان شنيدم كه شد كشته مير * سر [ خلق ] بو مسلم بىنظير ز هجرت در آن روز كاين شغل رفت * بر از صد گذر كرده [ بد ] سى و هفت در آن‌دم كه بو مسلم نامدار * شد از دست آن ناكسان پايمال يكى بدنشان اندرآن داورى * برون كرد [ ز ] انگشتش انگشترى 530 بياورد نزديك منصور ، گفت * كه انگشترى دار اندر نهفت كه مال ابو مسلم انگشترى * ببايد به پيش تو بىداورى دوم روز جعفر يكى نامه كرد * در آن نامه از حيله هنگامه كرد